تو
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
امروز به پايان میرسد ، از فردا برايم چيزی نگو ...! من نمیگويم ، فردا روز ديگریست ...! فقط میگويم ، تو روز ديگری هستی ...! تو فردايی ...! همان که بايد ، به خاطرش زنده بمانم ...! |+| نوشته شده توسط مـــــــن در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ |
حضورتو
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
کم دارم حضور تو را ...! کنارِ ، عطرِ دو چایِ دارچین ...! و شب نشینی دو نفره ، تا انتهایِ شب ...! و آرام گرفتن در آغوشت ...! تو را ، عجیب کم آورده ام...! |+| نوشته شده توسط مـــــــن در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ |
شانه هایت
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
مگرجزهوای تو و شانہ هاے آرامت برای گریہ کردن جاے دیگرے هم هست؟؟
دست تو
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
نباید خالی بمانند این دست ها ...! راستش را بخواهی ، دلم هوای دستی را کرده ...! وسیع ، مثل دشت ...! گرم ، مثل خورشید ...! محکم ، مثل سایه ها ...! که باشد و بِشوَد ، به اعتبارشان جنگید ...! آه دورترها یک نفر ، دست هایش را تکان میدهد ...! شاید تو باشی ...! شاید تو باشی ...! شاید تو باشی .
قفس
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
لیوانی آب باشد و خُرده ای نان ، و دست های تو ! هیچ پرنده ای ، به اندازه ی من ... این قفس را ، دوست ندارد ..!!! |+| نوشته شده توسط مـــــــن در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ |
میخواهم بمانم
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
جایی برایم ، گوشهی دلت بگذار ...! جایی که ، جایِ هیچکس نیست ...! همان ، گوشهی خالی دلت ...! که هیچکس ، پیدایش نمی کند ...! آنجا را ، برای من کنار بگذار . |+| نوشته شده توسط مـــــــن در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ |
می آید
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
هر شب که ، میخواهم بخوابم میگویم ! صبح که آمدی ، با شاخهای گل سرخ ...! وانمود میکنم ، هیچ دل تنگ نبوده ام ...! صبح که ، بیدار میشوم میگویم ...! شب با چمدانی بزرگ میآید ، ودیگرنمیرود.... |+| نوشته شده توسط مـــــــن در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ |
آغوش تو
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
برایت دست هایم را ، باز نگه می دارم ...! آنقدر که نزدیک خانهتان ، مزرعه ای سبز شود ...! پدرت به من افتخار کند ، که کلاغها را دور میکنم ! مادرت از سرِ لطف ، برایم کلاه حصیری ببافد ! و من به روزی فکر کنم ، که تو در آغوشم بگیری ...! |+| نوشته شده توسط مـــــــن در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶
من خسته
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:07
باید خودم را ، ببرم خانه ...! باید ببرم ، صورتش را بشویم ! ببرم دراز بکشد ...! دلداری اش بدهم ، که فکر نکند ...! بگویم که میگذرد ، که غصه نخورد ...! باید خودم را ، ببرم بخوابد ...! من خسته است ...!!! |+| نوشته شده توسط مـــــــن در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ |